تبليغاتX
فریاد یا سکوت...
بهاره بارونی
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 19:39  توسط بهار  | 

....Im wait

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 13:24  توسط بهار  | 

سلام...

مشهد به جز دلتنگی و درس و کلاس چیزای دیگه هم داره واسم مثلا سالتو

شهر بازی مشهد  تنها جایی بود که با چند تا وسیلش واقعا هیجان واقعی رو توی من بوجود آورد.

سالتو یه وسیلش بود. دیشب به معنای واقعی ریشارژ شدم.یه چیزی تو مایه های عکس بالا بود..و تنها دخمل پرویی که رفت و اصرااار کرد با خود مسئول دستگاه سوار شه و تا جایی که میشه خفن بچرخوننش بهار بود.همه تو کف این حرکتم مونده بودنو دوستامو تمام کسایی که اونجا بودن واسم دست میزدنو وقتی به زور انداختنم پایین همشون بهم میگفتن ایول ایوله...ایول!!!...  ایول...ایوله.... ایول!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 12:23  توسط بهار  | 

امروز دیگه انگار آخرین روز تعطیلاته واسم....انگار عقربه های ساعت دارن میدون تا هرچه زودتر ساعت از ۱۱ شب بگذره و اونوقت منو تا ایستگاه بدرقه کنن وبعدش منو ببرن تا مشهد و اونوقت یه برنامه ی جدید بزارن جلوم .

 یه عالمه درس ..یه عالمه خونه داری... یه عالمه  دلتنگی... یه عالمه سرماای مشهد و یه دونه دوست خووب اونجا منتظر من هستن.

اونقت شاید..نه! حتما مجبورم کمتر به اینجا سر بزنم خیلی کمتر...

 چون با هر حرکت من دنیام  عوض میشه وآینده ی من توی اون شهر عزیز رقم میخوره...

واسه همتون دعا میکنم

ایشالا امام رضا همتونو شفا بده عاشقا و شاعرا و مجنونها و لیلی ها و فرهاد ها و شیرین ها...

                                       

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 9:54  توسط بهار  | 

یه دل میگه برم...برم..

یه دلم  میگه نرم ..نرم

طاقت نداره دلم...دلم...

کلاسامون از سی ام رسما و قانونا شروع شده اما من هنوز تهرانمو نمیخوام تا آخر هفته برم مشهد..

اینم عکس حیاط دانشگامونه..آخی....یه کم دلم براش تنگ شده.یه بار گوشیه شیما افتاد توی همین حوضه..هه هه هه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 23:19  توسط بهار  | 

  عاشق پاییزم و باروناش

باران شدم و به روی گل باریدم

 گفتی که ببوس روی نیلوفر را

 از عشق تو گونه های او بوسیدم

 گفتی که ستاره شو دلی روشن کن

 من همچو گل ستاره ها تابیدم

گفتی که برای باغ دل پیچک باش

 بر یاسمن نگاه تو پیچیدم 

گفتی که برای لحظه ای دریا شو

 دریا شدم و تو را به ساحل دیدم

 گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش

 مجنون شدم و ز دوریت نالیدم

گفتی که بیا و از وفایت بگذر

از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم

گفتم که بهانه ات برایم کافیت

معنای لطیف عشق را فهمیدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 17:27  توسط بهار  | 

((خانه ی دوست کجاست؟))در فلق بود که پرسید سوار.

آسمان مکثی کرد..

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی بخشید

و به انگشت نشان دد سپیداری و گفت

((نرسیده به درخت.

کوچه باغی  است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد

پس به سمت گل تنهایی میپیچی.

دو قدم مانده به گل .

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد.

در صمیمیت سیال فضا خش خشی میشنوی:

کودکی میبینی رفته از شاخ بلندی بالا.جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او میپرسی خانه ی دوست کجاست؟))

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 20:52  توسط بهار  | 

آره داشتم میگفتم...

.....من ناشناس میخواااام!!

ببین..

من میگم اینکه یه نفری واسه ادم یه طور خاصی پیغام بذاره بیشتر واسه ادم جلب توجه میکنه و نظرش مهم میشه..حالا این جور خاص حتما نباید بدون نامو نشون باشه.مثلا یه نفر میاد خیلی خوشکل نظر میده.باحااال...تحویلت میگیره یا خیلی ضایت میکنه...قبول نداری؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 16:33  توسط بهار  |